سارینای کدبانو...
عسل مامان، از اواخر 7 ماهگی ات کاملا راه آشپزخونه رو یاد گرفته بودی.
الان هم که بعضی مواقع توی هال تنها می مونی و مامانی رو می خواهی، سریعا راهت رو به طرف آشپزخونه کج می کنی.
چند روز پیش که توی اتاق برای کاری رفته بودم از دور می دیدم که متوجه تنهایی ات توی هال شده ای و داری یه کمی نق می زنی و من تا رفتم که کارم تموم بشه یه چند دقیقه ای طول کشید و وقتی اومدم توی هال نبودی و فکر کردم که شاید طبق معمول زیر میز ناهار خوری هستی ولی اونجا هم ندیدمت و یه لحظه از صدای گریه ات متوجه شدم که توی آشپزخونه هستی.


دیگه من چه توی اتاق یا جای دیگه باشم و خلاصه جلوی چشمت نباشم و بفهمی، سریعا به طرف آشپزخونه میری.

بابایی می گه این حس خانوم بودن دخترمه که اون رو به آشپزخونه می کشونه و از الان مشخصه که در آینده یه خانوم کدبانوی می شه.

مامانی فدای دختر کدبانویش بشه...



سارینای کدبانو...
